|
|
|
|
|
ظلم ظالم جور صیاد
آشیانم داده بر باد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:9 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- هر جا كه زندگان را يافتم سخن از فرمان بري نيز در ميان بود. زندگان همه فرمان برند.
۲- هر كه از خويش فرمان نبرد بر او فرمان مي رانند. چنين است سرشت زندگان. ۳- فرمان دهي از فرمان بري دشوارتر است نه تنها بدين سبب كه فرمان ده بار همه فرمان بران را به دوش مي كشد و اين بار چه بسا به آساني او را خرد كند بلكه از آن رو كه در هر فرمان دادني آزموني ديدم و خطر كردني. موجود زنده هر بار كه فرمان مي دهد خود را با اين كار به خطر مي افكند. . . ( فردريش ويلهلم نيچه، چنيني گفت زرتشت، داريوش آشوري، صفحه ۱۲۸) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:38 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. گاها یه خبر با اینکه می دونی دروغه ولی تا عقل و اراده آدم تصمیم بگیره درونتو بهم میریزه. برای یه لحظه کوتاه هم که شده خیلی نگرانت شدم و خیلی فشار اومد بهم. چطوری سیمای من سیمای خدا؟ چقدر دلتنگت شده بودم و چه خوب کردی که اومدی. بیست و چهار بهمن 87 بازنشسته شده ام. شاید اولین نفری باشم که تو سی سالگی بازنشسته شده. نمی دونی چقدر زندگی برایم لذت بخشه. با دوستای دوران بازنشستگی چه حالی می کنم. با نیچه، كافكا، گابريل گارسيا ماركز، حضرت شمس، مولانا، فضولي و نسيمي و شجريان و ناظري و عاليم قاسم وف و كماندار و عدالت و ابراهيم تاتلي سس و جومونگ و فوتبال و . . . خداوند خلقت را بعنوان مجموعه اي از زيبايي ها آفريده است و يك پديده فقط ممكنه به نظر زشت بيايد در حاليكه اگه دقت كني يا نگاهت درست نيست يا جايگاه آن پديده. در جاي خودش هم مار زيباست هم عقرب هم روباه و هم گرگ. زندگي و نفس زندگي از همان اوان بچگي آرمان من بوده است. هر لجظه لجظه عمرم را از پستان اين خلقت زندگي مي مكم. آب و هواي بهاريش را دوست دارم. طراوت گلهايش را. برف و زمستانش را. طراوت جوانهاي توي خيابون را و زيبايي دختران طناز و موي سپيد و حركت آرام سالخورده هاي توي پارك را. تا زنده ام مي خواهم زندگي كنم. زندگي كنم با عشق ها و دوستي ها و دردها و رنجها و بدبختي هاي زندگي. يادت باشه تو سيماي خدايي. چه چيز مي تونه خوشگل تر و دوست داشتني تر و زيباتر از سيماي خدا باشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:55 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
رحل عمر از جرس عشق ندا می خواهد
شیشه گویی ز دل سنگ صدا می خواهد
حیف از آن طاعت و صد حیف از آن صوم و صلات به بهای قدحی دل همه را می خواهد
حکمت و عقل به دنبال بقا می کوشد عشق لیکن طلب و فقر و فنا می خواهد
دم قرب است بسوز ای دل صد پاره من مرغ دل در قفس جسم غذا می خواهد
من بی ساقی و می بادیه گردی چه کند پای دل در ره او دست دعا می خواهد
اندر این دیر که تقدیر بهای قدحیست ما چه خواهیم بجز آنچه خدا می خواهد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:33 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کولی . چطوری؟ الان ساعت تقریبا یازده و نیم شبه. زنم و دخترم هر دو خوابیده اند و من دلم بدجوری گرفته و احتمالا امشب هم نخواهم خوابید. از کامنتت متشکرم. گفته بودی از خودم بگم البته اگه یادت باشه قرار بود تو سه ماه قبل این کار رو بکنی که نکردی ولی چشم من از خودم و رنسانس روحی خودم بهت می گم. من ذاتا آدم پرکاری هستم. پرکار و مومن. گاه گداری یه چند بیت شعر هم می گم و دستی به مضراب و پرده هم دارم. این اواخر (منظورم این سه چهار سال اخیر) خیلی گرفتار کار بودم.فقط کار و فقط پول. بطور همزمان در سه سازمان مشغول بکار بودم آنهم یکی در تهران و دوتاش در تبریز. همه اش هواپیما و ماشین و قطار و موبایل و کاغذ. بطور میانگین روزانه دویست مورد تلفن جواب می دادم(فقط موبایل). تا اینکه این اواخر یعنی تقریبا یه ماه پیش یه نفر مهمون برام اومد اونهم تو اوج ترافیک کاری. یه مهمون که در این دنیا شاید عزیز ترین کس من شاید هم عزیز ترین کس خداست. یه نفر که تو حوزه عرفان و خداشناسی گه گاهی ازش تلمذ می کنم و کسب فیض. ایشان سه روز مهمون من بود و در این سه روز تقریبا هیچ نگفت. ولی باور کن این آدم آنقدر عزت نفس و آرامش روح داشت انگار که به هیچ چیز نیاز ندارد انگار در استغنای مطلقه. آرامش و عزت نفس ایشان برام تلنگری بود که کمی بخود آیم. وقتی ایشان رفتند فرداش رفتم کلیه سهام خودم را واگذار کردم و الان یه ماهه که فقط به خودم می رسم و به درون گرد و خاک گرفته ام. از اینکه بتوانم جبران مافات کنم تقریبا نا امیدم. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم می بینم من همه وجودم را و عمرم را و پاکی ام را داده ام و در ازای آن تمام دارایی ام شده دو سه تا ماشین مدل بالا و خونه و یه مدرک دکترا که مفت گرونه.روزهای غریبی است. بسیار برام لذت بخشه. دفتر تلفن موبایلم هفتصد و خرده ای شماره داشت الان شده هشتاد و چند تا. هم خودم را غربال می کنم هم اطرافیان مگس صفتم را. بقول سعدی این دغل دوستان که می بینی/ مگسانند گرد شیرینی. واقعا که این مگس ها چقدر هم زیاد شده اند و چقدر هم پر رو هستند. الان دارم کتاب حسین پناهی را می خونم. اون هم از جمله دوستایی یه که همیشه میشه باهاش حال کرد. عمدتا الان دوستام مولانا و حافظ و ناظری و شجریان و عبدالباسط و حسین پناهی و نیچه و کافکا و اینها هستن و شما که تنهام نمی ذارین. تا دیداری دیگر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:37 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
یه مجلسی بودیم تو مسجد نور میدون فاطمی. آقای غروی صحبت می کرد. غروی و که می شناسین؟ حجت الاسلام غروی مثل بقیه نیست خیلی آدم باحالیه. وقتی شروع به صحبت میکنه سیر نمیشی. اون می گفت من بارها با چشم خودم دیدم وقتی مرحوم علامه جعفری نماز می خوند سر قنوت بجای ربنا آتنا این دو بیت را با صدای بلند زمزمه می کرد:
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیش تر که عالم فانی شود خراب ما را به دور باده گلگون خراب کن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:39 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
اتفاقی یه سری به یه وبلاگ زدم این شعر رو نوشته بود:
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند . . . منم یهو طبع شعرم گل کرد و این شعر را گفتم آدمک با من بی دوست بمان آدمک دست من و دامن تو
آدمک این دل دریایی من ثواب کردین. کاملا فی البداهه گفتم. این تاثیر شعر قشنگ و پرمحتوای شماست. درود بر شما |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:47 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. من مطمئن هستم این متن را خودت و خودت نوشتی. از ته دل و از صمیم قلب. صمیمی صمیمی مثل همه شاه اثرها. ذره ای ریا و خودشیرینی و آرایه و صناعات ادبی و لف و نشر توش پیدا نمی شه. همه اش ندای یه دل صادق و دریاییست. مهم این نیست که چی می نویسی، مهم اينه كه اين نوشته از كجا مياد و به كجا ميره. اين همه وبلاگ نويس مثل يه موج مياد و ميره و در نهايت مي بيني هرچي مرواريد گرانبهاست تو عمقه نه روي آب. صاحب اين نوشته ها هنوز آن گوهر وجود را به يك من جو نفروخته است و در قمار هم نباخته مگر قمار عشق و معامله با معبود. از عشق خيلي تعريف ها شده، شايد هزاران كتاب و ميليونها صفحه. به نظر من عشق را سه نفر در اين خلقت تعريف كرده اند يا حداقل من از سه نفر تعريف كامل كامل عشق را ديده ام: و دست آخر بالاترين و بزرگترين و محتشم ترين تعريف عشق: |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:27 توسط فرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. کامنتت رو می خوندم یه دفعه فکر کردم کمی به اسمت فکر کنم. سیما. سیمای کی؟ سیمای کدام دوست؟ سیما یعنی چهره، نه چهره نارساست. فراتر . نمي دونم شايد هم سيما اسم واقعيت نيست. ولي مهم هم نيست در هر حال اسم يه قرارداده، يه علامته فقط همين، چه تو شناسنامه باشه چه نباشه، تو مطمئنا سيماي خداي خودت هستي. مسلما كسي كه اين سيما را برات آفريده تو را شبيه خودش آفريده شك ندارم. او شبيه نام تو، سيماي تو، سيماي من/ او تمام آرزو و مقصد و روياي من/ او شبيه وجد و شيريني و پاكي هاي تو/ او تمام خاطرات پاك و عنبرساي من/ او همان مو و ميان و لعل و لطف و ذوق تو/ او همان موج گهربار دل درياي من/ مي گم خدا پياله الهام ما را بخاطر تو پر كرد شعر خوبي از آب درآمد ها. كاملا في البداهه بود. خداي احد و واحد شاهده. مواظب خودت باش. به حساب من يه پنجاه صفحه بيشتر بخون. يا علي. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:57 توسط فرمان
|
|
||